مرثیه ای برای مرد روزنامه فروش روزنامه های صبح خبری نیاوردند و سمت آشنای خیابان، تصویر مرد روزنامه فروش را قاب نکرد. ماشین ها با بوق های پیاپی، پشت سر هم توقف نکردند. خبرها در راه مانده بود و مرگ از برابر چشمان زندگی می گذشت.
صبح بود و گل فروش ها آمدند، سیگار فروش ها آمدند، ماشین ها آمدند، آدم ها آمدند اما اردشیر سرابندی دکه ی روزنامه فروشی اش را باز نکرد. به جای خالی همه ی روزنامه ها، اتاقک فلزی در بسته ای بود با چند متر مربع پارچه ی سیاه و عکس مرد روزنامه فروش ... "خبرفروشِ" روزها و ماهها و سالها، حالا خبر داغ روزبود و مثل شایعه ای تلخ در دهان شهر می چرخید. مثل خبری دروغ! مثل ستون طنز روزنامه ای جدی! مثل تظاهر به نشنیدن صدایی بلند برای ما... که به همه ی چیزهایی که دوست داریم، عادت می کنیم. گاهی نشانه ها با آدم حرف می زنند!
روزی که اردشیر سرابندی دیگربه دکه ی روزنامه فروشی اش نیامد، مسیر چهارراه گیتی نورد تا میدان امام به رنگ سوگواری بود، به خاطر ایام فاطمیه. صدای نوحه و مرثیه خوانی از بلند گو پخش می شد، تعدادی از جوان ها در ایستگاه صلواتی کنار پارک به مردم شربت می دادند و تمام خیابان با سوگ نوشته ها، سیاه پوشیده بود.
این ها هیچ ربطی به هم نداشتند اما گاهی که نماهای زندگی جزء به جزء مثل یک پازل به شکل یک اندوه ادامه دار کنار هم قرار می گیرند تصویرواحد غمگینی را می سازند که برای تو معنا دار است.
با دقایق کسالت و ثانیه های هیجان، با صبح های پیاپی، با روزهای نگرانی چشمهای سرآسیمه ی ما در لابه لای ستون های آگهی استخدام و نتیجه ی کنکور با روزهای دبیرستان و دعوای هر صبح قرمز و آبی جلوی دکه روزنامه فروشی، با تصویر های زنده ی هر روز، مردی بود که حالا نیست مردی که کنار آن همه روزنامه و مجله نمی دیدیم. مردی را که حالا بهتر می بینیم.
اردشیر سرابندی را این روزها بیشتر می بینیم و این گویا خاصیت مرگ است که تصویرها را درخشان می کند و فراموشی ها را برمی گرداند. مرد روزنامه فروش این روزها نیست و دوباره روزنامه ها هستند هر صبح و هر روز! و شاید این خیابان دلگیر هم بعد از چند هفته فراموش کند که سالها پیاده روهای پیرش با روزنامه های اردشیر سرابندی دلپذیر می شد.
نوشته شده توسط مهدی رمضانی
