آمدن به روابط عمومی من را با دریای پر تلاطم بهزیستی آشنا کرد روزهایی که با دیدن صحنه های تکان دهنده مرکز توانبخشی علی اکبر دل طاقت ماندن نداشت و اشک را هدیه دل قرار می داد ، روزهایی که واج های کلام سالمند پیری که عاجزانه از من می خواست دعا کنم که بیمرد، خنده های معصومانه کودکان بی سرپرست در سنین مختلف ، حرکات دست و دل ناشنوایان همه و همه مرا به تامل وا داشت فهمیدم دنیا محل غرور نیست اگر اندکی در باد غرور و میز و جاه و مقام غرق شوی شاید گرفتار... شوی
امروز در بهزیستی برای دلم کار می کنم و می دانم اینجا محلی برای مراد گرفتن برای گفتن حرفهای دلت به خدا و استجابت گرفتن
اینجا محل تلنگری به دلهای ما شین زده
امیدوارم خدا توفیق بدهد که خدمت کنیم
