خیلی دوست داشتم تو خبرگزاری واسه همیشه می موندم ولی نشد... امروز توفیق شد در بهزیستی باشم و هر لحظه تلنگری سخت تمام وجودم رو فرا بگیرد که بخودت مغرور نشو.وقتی اوج فقر وئ فلاک رو می تونم با تمام وجودم در بازدیدهایی که می رویم رو درک کنم و وقتی صدای گریه کودک خردسالی که هیچ کس را ندارد و چشمان منتظرش یک مادر و پدر واقعی را طلب می کند . وقتی معلولین خردسال را در چارچوب تختهایشان می بینم بی هیچ تکانی. بی هیچ حرفی و کلامی و فقط چرخش چشمانی منتظر به آسمان دوخته شد و خدایی که فقط با او آرام می گیرند . تمام وجودم را می لزاند و دیگر پشیمانم نیستم که اینجام
ولی همشه دلم برای دوستان رسانه ای تنگ می شود و همیشه یاد ایام می کنم
باشد که روزی برگردم کار خبری انجام دهم ان شاءا...
